شهر، آرام است،
کوچه ها، غمگین.
دیدگان به فروغ عابران،
نقش سکوت سایه بی انتهای یک شب قیرین.
گامهای سست و بی فردا،
زخمدار ناتوان،
از درد مرداد سیاه خواری و ننگین.
کشتی ناکام و در گل مانده فرتوت،
در بیراهه بن بست.
شهر، آرام است،
چهره ها، در هم.
نا امیدی،
گرد غم پاشیده،
در هر خانه ای،
با رخوتی،
سنگین.
نطفه طوفان،
نهالی سبز را،
در آن کویر مرگ،
مژده میلاد،
می گوید.
قلب های خستگان،
در حیرت و نا باوری،
تندر میلاد را،
در سینه میهن،
به گوش جان،
مبارکباد،
می گویند.
شهر، طوفانیست،
کوچه ها، سرکش.
در تکاپوی مداوم،
آن سکوت تلخ،
در زیر زمین قصه ها،
مدفون.
و آن نهال تازه،
اکنون،
در گذر، از رنج و خون بیکران،
سایه گستر،
ریشه ، در اعماق،
دارد.
شاخ و برگ،
در آسمان آبی فردای آزادی،
که،
کام خلق،
از شهد عدالت،
تا ابــد،
شیــرین.
م . رضا برگ بیدی شهریور 1385
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر