در یک بامداد بهاری
که جنگل،
چشم به خورشید، می گشاید
و ژاله،
آیینه گل سرخ
و نسیم،
خستگی شب را،
از تن گیاه، می زداید
و اقاقی،
مست از،
بوی دیوانه خویش
و صدای بال کبوتران،
خواب،
از چشمان خفتگان، می رباید
و بوسه های پرستو،
بر آشیانه خویش
و بانگ خروس،
سرود پایان شب، می سراید
و رقص بلبل،
با ترانه خویش،
سبد قلبم را،
با گلهای آرزوهایم،
تزیین،خواهم کرد
و بی ریا،
چون باران،
به تو تقدیم می کنم،
تــا،
هدیه ای، برای کوچ همیشگی غم هایت،
بـــاشــد.
م . رضا برگ بیدی خرداد 1384
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر