من از درد و غم این مردمان، بسیار می گویم
من از جور پلیـدان، حـاکم جبـــــــار می گویم
در آغــازین، بهـار انـقلاب و فصـل آزادی
مـن از قتـل سیاوش، ناصـر و مهیار می گویم
به دسـت خون چکان پاسداران شب و ظـلمت
من از فـرهـاد و کـاوه ، آرش بــردار می گویم
ز پرپر لالـه هـای سـرخ فـام بـاغ آگــاهــی
من از سـودابه و سـوسـن، هزاران بار می گویم
وفاداران به پیمـانهای خونیـن، در شـب میهـن
من از اشرف، من از موسی، من از سردارمی گویم
هـوس های جنــون آمیز دیــو جهــل را بنـــــــگر
من از ویرانـی جنـــگ و مـن از آوار مـی گویم
زنـان و کـودکــان بی پنـاه، در شهـر ویرانـه
من از آوارگـی، از بمـب، از رگـــبار مـی گویم
ز فصـل قتـل عـام یـاوران، در گـوشـه زنـدان
بـه تـابسـتان خـونیـن، قصـه خونــبار می گویم
شـده بـر پا، صـد میـدان تیـر و چـوبـه اعـدام
من از کشتـار سـرو و لا لـه و گلـــزار می گویم
چه ها آمـد بـه سـر، این خلق را، ای داد ای فریاد
من از ظـلم خمیـنی، کـوسه و کفتـــار می گویم
ز گـور سالیـان دور، سرها را برون کـرده است
من از شیطـان، من از ملا، من از خونخوار می گویم
به خواب، افسـرده و غمگین، ز سرما و ز سوز تب
من از آن کــودکان کـــوچـه و بـــــازار مـی گویم
بهـای لقمه ای نـان است، در میـدان، فروش تن
من از روسپـی گـریهـا، از ســر ناچار می گویم
به زانـو در نیـامـد، هیچــگاه، این خـلق رزمنده
من از رزم و دلیـریهــا، من از پیــکار می گویم
خروشــان، مـرد و زن، در جای جای پهنه ایران
من از خلق سـراپـا شـورش و بیــــدار می گویم
دهـد مـژده، که پایان می شـود این روزگار غم
من از نسل جـوان تشنــه و هـوشیـار می گویم
چو نجوا ها، به هم پیوست، طوفان می شود برپا
من از همبستگی و همـدلی، همیـــار می گویم
به رستن ها، ز روئیـدن، بهـاران می شود، آری
من از فـردای روشـن، لحظــه دیــدار می گویم
هـزاران چشـــم در راه عـزیـزان سفـر کــرده
من از عشق و من از یار و من از دلدار می گویم.
م . رضا برگ بیدی 3.3.2004
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر