۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

گناه عشق، در فصل قتل عام

یادی از سوزان حسین زاده عـربانی، یکی از شهدای فصل قتل عام 1367 که با وجود زندگی بسیار کوتاه( 25 سال) ، آموزگار فدا و از خود گذشتگی، آگاهی و ایمان، عشق به مردم و وفای به عهد، پایداری و ایستاده مردن، گردید و در رگهای تاریخ میهن، برای همیشه جاری شد.
نگاهی گذرا به زندگی سوزان:
او در یک خانواده بسیار مرفه، در سال 1342 در رشت، چشم به جهان گشود و کوچکترین فرزند خانواده بود.
پدر او سرهنگ حسین زاده عـربانی از خانواده ای سرشناس در صومعه سرا بود و سوزان در شهرهای مختلف، به ویژه در تهران دوران کودکی و نوجوانی را سپری نمود.
عمر کوتاه سوزان که مانند بنفشه ها و پامچال های کنار جویبارهای گیلان بود، را می توان به دو قسمت، جداگانه تقسیم کرد.
1 ـ دوران زندگی در ناز و نعمت و بهره وری از تمامی امکانات مادی وهماهنگی با فرهنگ خانواده.
2 ـ زندگی به عشق مردم و در خدمت محرومین جامعه و بیگانگی با فرهنگ خانواده.
بخش دوم زندگی سوزان را از زبان افراد خانواده اش ، بشنویم:
از سالهای 57 ـ 58 رفتار عجیبی پیدا کرده بود. همیشه در باره مردم فقیر و ساکنان حلبی آباد ها، حرف می زد. از تنگدستی و گرسنگی کودکان و دختران هم سن و سالش، می گفت. پول تو جیبی و لباس های نو و گرانقیمتش را به آنها می داد. با برافروختگی عجیبی از لحظه اهدای کفش ورزشی تازه اش به دختر فقیر هم سنش و اینکه آن دختر ، در تمام مدت عمر، کفش ورزشی تازه نپوشیده بود، سخن می گفت. در جواب مادرش که از او می خواست تا به دلیل بیماری، در منزل بماند و کمک او باشد چنین می گفت: مادر می دانم که بیماری، اما از خودت می خواهم که قضاوت کنی، تو هر ساعتی که نیاز داشته باشی، دکتر و دارو را به اطاقت، می آورند، اما آنجا، مادری بیمار است و فرزند شیر خواره هم دارد ، اما قدرت خریدن قرص آسپرین را هم ندارد.
روزی دکور اطاقش را عوض کرده بودند ، تا شاید وسیله ای باشد برای باز گرداندن سوزان، به شیوه زندگی گذشته، اما در ناباوری متوجه می شوند که او با آوردن یک وانت، وسایل جدید را هم بار زده و برای مردم فقیر می برد.
همین عشق عجیب و غـریب!، سوزان را به سمت سازمان مجاهدین خلق ، کشید و از آن پس، بیشتر اوقات ، در حال فروش نشریه مجاهد و در مقابل دانشگاه تهران، دیده می شد.
در سال 1360 دستگیر و روانه زندان اوین گردید و به زیر شکنجه رفت. بارها خبر دروغین اعدام او را به خانواده اش، دادند و به همین دلیل، پدرش دچار سکته قلبی شد و در گذشت.
بارها از خانواده اش، اخاذی کردند و پولهای کلانی از آنها گرفتند، تا سوزان، زنده در زندان، بماند.
به او حکم ابد دادند و چندی بعـد، به زندان رشت منتقل گردید.
و سرانجام پس از 7 سال اسارت ، در تابستان 1367 و در فصل درد و رنج، فصل خون. فصل سنگدلی، فراتر از باور انسان. فصل ایستادگی، فراتر از طاقت انسان. فصل تاراج شقایق ها. فصل کشتار پروانه ها. فصل افشای چهره خمینی. فصل بیان استبداد دینی و فصــل قــتل عــام زندانیان سیاسی، سوزان هم در زندان رشت، تیر باران شد.
خشکیده اشک
بر گونه های کبود آسمان
و خورشید مویه گر
گیسو پریشان
بر تن ترک خورده تابستان
و زمان
شرمگین از سیاهترین برگ
حاکمیت جانیان،
در فصل قتل عام زندانیان.
تو نیز
با جنگل حق جویان،
به گناه عشق،
سر بدار شدی.
از آن پس
کفش ورزشی تازه ات،
به دختر فقیر در حلبی آباد، نرسید
و پول تو جیبی تو،
پیراهن کودک یتیم، نگردید.
زمینی که،
قلب عاشق و زیبایت را در بر گرفت،
هرگز، گور تو نشد
بلکه خون تو و نام تو را،
در هر فریاد حق طلبانه
و رزم و پایداری جانانه ای
جاری ساخت
تا سرزمین تو،
گورستان ستم و نابرابری شود
و آرزوی تو را،
در قلب هر دانه ای کاشت
تا اقیانوس سبزه
در پهنه میهنت، بگسترد
و نگاهت را
در چشمان شقایق دمید
تا دیدگان به در مانده مــادران،
روشـــــــــــــــن.
م. رضا برگ بیدی مرداد 1384

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر