از گذرگاههای تاریک هزاره ها،
با زخمهایی بر تن
وپاهایی پر آبله،
لنگ لنگان،
گذشتی.
زاد روزت،
روز سوگ،
سخن از تو،
همراه با عرق شرم.
بردن نامت،
سرافکندگی.
پیکر تکیده ات،
آماج شلاق ها
و روح خسته ات،
زندانی دخمه ها.
بهای زنده ماندن،
بردگی با جسم و جان
و قیمت لقمه نانی،
کالای تن،
در بازار سوداگران.
زنده به گور و سنگسار،
نه انتخاب و نه اختیار.
زندگی را چگونه آموختی؟
آتش شورش را،
در دنیای له شدگی ،
چگونه زنده نگه داشتی،
با تک جرقه هایی که خروارها،
خاکستر، بر آن ریختند؟
دیوار بلند بهره کشی و تهمت را،
چگونه شکستی؟
چگونه الماس شدی، رها شدی؟
چگونه اشرفی شدی، ندا شدی؟
برخاستن و نمود قامت ایستاده ات،
معجزه بزرگ تاریخ انسان،
نه در آسمانها و پس پرده ابهام ها،
بلکه روی زمین داغ و چشمان حیران جهانیان.
ای زن،
زن ایرانی و اشرفی،
ای پیامبر آیین توانستن،
چنگ می زنم به معجزه تو
و شکستن سدها را،
باور می کنم
و ترانه انسان بودنم را،
زیر چتر تو می خوانم.
م . رضا برگ بیدی 22 مرداد 1388 ــ13 اوت 2009
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر