۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

حمیده، کودک خیابانی(بر اساس یک رویداد واقعی)

هنوز هم وقتیکه صدای اذان بلند میشه، ناخودآکاه بر می گرده به شش سال پیش و زندگی در کنار پدر و مادر و کانون گرم خانواده. هنوز هم طعم غذای گرمی را که با گوشت، پخته شده بود، حس می کنه و دهانش پر آب میشه. آن روز بعـد از مدتها، پدرش گوشت، به خانه آورده بود. چه غـذایی را مادرش پخته بود، به یاد نداره. راستش، اسم غذاها را هم یاد نگرفته. با اینکه فقط شش سالش بود، ولی لبخند آن روز مادرش و نگاههای خندان پدرش را هنگامیکه همه سر سفره نشسته بودند، تو ذهنش داره.
خوب یادشه که مادرش بهش گفته بود که، کبری و عباس را صدا کنه، واسه نهار.
کبری، خواهر بزرگش بود و عباس هم یک سال از خودش کوچکتر. زندگی فقیرانه ای داشتند، ولی هر چه که از آن زمان به یادش مانده، خاطرات شیرین و خوش دوران کودکیه. اما از بعد از ظهر همان روز پاییزی بود که همه زندگی انها زیر و رو شد. نزدیکی های غروب آفتاب بود، که صدای جیغ کبری همه را به وحشت انداخت. مادرش، سراسیمه خودش را به کبری رساند و ناگهان چنان ناله ای کرد که تمام اهل آبادی شنیدند. پا برهنه و بدون چادر از حیاط خانه به همراه کبری، بیرون دویدند. خودش هم بدون اینکه خبر داشته باشه که چه اتفاقی افتاده، دنبال آنها دوان دوان می رفت.عباس هم گریه کنان از عقب می آمد. همه ، حتی همسایه ها به دنبال مادرش و کبری به سمت باغی که پدرش، آنجا کار می کرد، می دویدند. همسایه ها ازش می پرسیدند که چه خبر شده ولی اصلا جوابی واسه آنها نداشت و فقط گریه می کرد. به باغ که رسیدند ، دید که پدرش خون آلود روی زمین افتاده.یکی از همسایه ها ، گفت :؛ بیچاره تموم کرده؛. وقتی غش کردن مادرش را دید، خودش هم روی همان خونها افتاد و دیگه چیزی نفهمید. همینکه به هوش آمد، همه سیاه پوشیده بودند. به چشمهای پف کرده مادرش و اشکهای خشک شده، روی صورت کبری نگاه می کرد ولی آنقـدر بچه بود که مثل بزرگ ترها، نمی فهمید که چه در انتظارشونه.
شنید که باباش سر زمین، با حاج روح الله ، دعوا می کنه و حاجی هم با بیل میزنه به فرق سرش و باباش توی این دعوا کشته میشه. این حاجی را کسی تو آبادی دوست نداشت. دو تا از پسرانش پاسدار بودند. دخترانش هم با چادر سیاه و مقـنعـه، همیشه زنها و دخترای آبادی را اذیت می کردند. واسه همین، کسی دوست نداشت که با آنها روبرو بشه. همسایه ها می گفتند :؛ قانون با اینا کاری نداره، هر کاری که دلشون می خواد می کنن؛. ولی مادرش می گفت :؛ مگه میشه، یک نفر آدم بیگناه، کشته بشه و قاتل راست راست بگرده؛. خلاصه می خواست که هر جور شده، دنبال خون شوهرش را بگیره. یک روز دختر حاجی آمد و گفت که بهتره دست از این کار بکشین، وگرنه واسه شما بدتر میشه. می گفت که:؛ شوهرت به امام خمینی، فحش داده و مرگ هم حقش بوده؛. مردم می گفتند که قبلا ، پسران حاجی ، پسر رجب علی را که با خمینی بد بود، با تیر زدند و بعـدش هم خانه آنها را به آتش کشیدند. ولی کسی هم کاری به کار آنها نداشت که هیچ، خیلی هم به جاه و مقام رسیدند. اما مگر مادرش ول کن بود، هی می رفت تهران و به همه جا که فکر می کرد سر می زد، تا بتونه با شکایت، حاجی را به دادگاه بکشه. ولی یکی از همان روزها که به تهران رفته بود، بر نگشت و دیگر ازش خبری نشد. بعد از چندی، کبری و خودش وعباس، با مینی بوس راهی تهران شدند. کبری می گفت که باید مادر را پیدا کنیم. توی یک مسافر خانه اتاق گرفتند. کبری از صبح می رفت و شب، خسته و مانده با مقداری نان و پنیر برمی گشت. پول آنها که تمام شد، مجبور شدند اسباب ها را بردارند و از مسافرخانه خارج بشند. گوشه ای از خیابان نشستند.
کبری مدتی، گریه کرد.آخرش گفت:؛ شما همین جا بمونین، من میرم پیش آقایی که قول داده به ما کمک کنه و زود برمی گردم؛.
رفتن کبری و شروع خیابان خوابی حمیده و عباس . هنوز هم خبر نداره که چه بلایی سر کبری آمده. گاهی، رهگذری مقداری پول به اینها میداد وبا آن، نان می خریدند و با هم می خوردند. روزها می گذشت. رفته رفته با بچه های دیگه آشنا شده بودند. عباس را یک زن که گدایی می کرد، با خودش می برد و خود حمیده هم همه کاری می کرد. از پاک کردن شیشه ماشین مردم گرفته، تا واکس زدن کفش. ولی اصلا نمی خواست گدایی بکنه. کم کم جوری شده بود که هر چند روز یک بار می توانست، عباس را ببینه. روزها را توی خیابان بود و شبها، سعی می کرد با دوستانش، توی پارک بخوابه.
الان پنج، شش ساله که اینجوری زندگی می کنه، راستش چند ماهی میشه که کارش عوض شده. هر روز چند تا بسته
تحویل می گیره و این بسته ها را می رسونه به آدمهای دیگه . آخرین بار، حدود دو ماه پیش بود که عباس را دیده، سر و صورتش شکسته و خون آلود بود. گفته بود که به خاطر دزدیدن یک جفت دمپایی، کتک خورده. اما من
حمیده را توی یک پارک دیدم. کاغذ و قلم داشتم و روی یک نیمکت نشسته بودم. نگاهش که کردم، دیدم با وجود اینکه سر و صورتش کثیف و از دوده سیاه شده ، ولی زیبایی ویژه ای داشت. سه تا بچه هم، همراهش بودند که کوچکترینشان دو ساله به نظر می رسید.گفتم:؛ بشین می خوام صورت تو رو نقاشی کنم؛
با آستین پیراهنش، صورتش را تمیز کرد. با انگشتانش هم سعی کرد که موهاش را مرتب کنه. خانمی که آن طرف تر ایستاده بود. از کیفش دستمال کاغذی بیرون آورد و رو به حمیده گفت:؛ با این دستمال، دماغ داداشت رو پاک کن.؛
بلافاصله دستمال را به چهار قسمت تقسیم کردند. هر کسی سعی می کرد که صورتش را تمیزتر کنه...
م . رضا برگ بیدی 29 اسفند 1383

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر