۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

صومعه سرا، شهر من، آزاد خواهی شد

شهر من زمردی است
بر انگشتری دامنه البرز،
آنجا که آب و خشکی
دست در دست می گذارند
و
لب بالاترین شاخه های جنگل
با پاره های طلایی آفتاب،
بوسه باران می شود
و
سنبله های مروارید اقاقی
چون سینه ریز دختر بامداد،
مست از خواب دیوانه
محبوبه شب است
و
آواز دلنشین بلبل عـاشق
همراه با آهنگ نسیم سپیده دم
و
رقص خوشه های برنج
و
بوته های همیشه سبز چای
و
دریایی که با تمامی قلب مهربانش،
پذیرای خورشید است.
پنجه های مادرانه الماس باران،
با ترانه های دل انگیز بهاری،
گرد از چهره شقایق می زداید
و
پیراهن مهتاب،
زینت بال پروانه هاست
و
برگ برگ گلها،
شمیم خون شهیدان آزادی را
می پراکند
و
در انبوه درختان سخت ریشه ،
قامت سرداران، نقش بسته است.
شهر من با همه زیبایی
در بند است.
بند و زنجیر به پا
شهر من سلولی است،
از یک زندان بزرگ.
پای هر زیبایی،
تخت شلاق به راست
چوبه دار به پاست.
شهر من زندانی است
ولی هرگز با زندانبان ، سازش نکرده است
و
به اسارت سلام نگفته است.
شهر من آزاد خواهی شد
با رزم دلاورانت
و
دستهای به هم پیوسته هم زنجیرانت
و
با پرچمی که هرگز بر زمین نمانده
و
بوی باروتی که با گلهایت می روید
و
خروشی که میله های زندان را
به همراه استخوانهای ستمگران،
از هم می گسلد.
در آن نـوروز،
تمامی زیباییهایت،
با رقص و آواز مردم،
در هم خواهد آمیخت
و
پرواز پرستوهای مهاجرت را
در آسمان آبی ات،
جشن خواهی گرفت.
شهر من آزاد خواهی شد.

م . رضا برگ بیدی 15 . 2 . 2004

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر