خلف، ( داستان واقعی یکی از بیشمار جنایات روزانه در ایران آخوند زده)
هوا، رفته رفته رو به تاریکی می رفت. کوچه، شاهد عبور شتابزده رهگذاران بود. باد سرگردان پاییزی با اندکی سوز، گرد و خاک را به سر و صورت مردم می پاشید. چیزی به اذان مغرب در پایان یک روز از ماه رمضان، نمانده بود. او هنوز می خواست که بار مانده در ته وانت را به آخرین مشتری ها بفروشد. همه او را می شناختند. در همان کوی فردوس در غرب تهران و در یک خانواده زحمتکش بزرگ شده بود. با اینکه مغازه میوه و سبزی فروشی، در همان نزدیکی قرار داشت، اما مردم برای کمک ، بیشتر از او خرید می کردند. همیشه، بچه درس خوانی بود و به همین دلیل هم، پس از پایان دبیرستان، برای ادامه تحصیل وارد دانشگاه شد و مدتی از دریافت مدرک لیسانس او می گذشت. بسیار خوش برخورد و دوست داشتنی بود. برای پیدا کردن کار مناسب ،هر چه که به این در و آن در، زده بود مانند بیشتر جوانان، از بیکاری رنج می برد.. تا اینکه از چندی پیش برای تهیه هزینه زندگی خودش، مجبور به فروش میوه و سبزی، به صورت دوره گرد و با استفاده از وانت قراضه ای که داشت، شده بود. هر روز، قبل از طلوع آفتاب، به میدان تره بار می رفت و با وانت پر بر می گشت. صدای او برای بسیاری از خانه داران آشنا بود . شش ماه هم از ازدواجش می گذشت. با وجود همه سختی زندگی، خنده از لبان او دور نمی شد. گاه و بیگاه، پاسداران و افراد وابسته به رژیم، به بهانه های گوناگون مزاحمش می شدند. خودش در باره این مزاحمت ها اینطور می گفت: این ولگردهای د... با این گیر دادنها، می خواهند که جلوی اینها دولا راست بشوم که این هم با گروه خون من جور در نمی آید. اینها با زنده بودن مردم، مشکل دارند.
این بار هم، معلوم نبود که چرا پاسدارها به سراغ او آمده بودند. دلیلی هم لازم نبود. خودش به این مزاحمت ها عادت کرده بود. مردم هم با دیدن جر و بحث بیخودی پاسدارها با او ، فقط با یک لبخند و در صورت امکان با گفتن دمت گرم، از کنارش رد می شدند. ولی این بار، جر و بحث همیشگی، به دعوا کشیده بود و همسایه ها هم با اینکه وقت افطار کردن بود، کم کم از خانه ها بیرون می آمدند. حرفهای پاسداران در مورد روزه نگرفتن و مزاحم کسب و کار مردم شدن و... او بود. او هم در جواب می گفت : من به کسی آزاری نمی رسانم و با زحمت دارم نان خانواده ام را تامین می کنم. وقتی که کسی از من شاکی نیست، به شما چه ربطی دارد که دخالت می کنید.
در همین هنگام بود که افراد یک خانواده وابسته به آخوندها، سر رسیدند. سه نفر از پسران آنها که پاسدار بودند، سالها پیش در جنگ خمینی با عراق کشته بودند و به همین دلیل، کمک های زیادی از رژیم دریافت می کردند.
مردم هم آنها را به عنوان جاسوس رژیم می شناختند. پیر زنی که مادر آن خانواده بود، در دفاع از پاسداران، او را به زیر فحش و دشنام گرفت، و اضافه کرد: تو به چه حقی به برادران پاسدار که ضامن حفظ نظام و انقلاب امام خمینی هستد، توهین می کنی. شما همه ضد انقلاب هستید.
او که با پاسداران کلنجار می رفت، با شنیدن حرفهای آن پیر زن، جواب داد: گور بابای تو و این برادران پاسدار تو .
او را به شدت زیر مشت و لگد گرفتند و مردم را هم با تهدید از آنجا پرکنده کردند. میوه های مانده در وانت مثل پیکر او زیر پا له می شدند.
از همان شب، خبر دستگیری او به سرعت در بین ساکنان آن منطقه پیچید.
از فردای زندانی شدنش، فضای سنگینی در آن محله، احساس می شد. بعضی ها می گفتند که پاسداران از مدتها قبل برای دستگیری او برنامه ریزی کرده بودند فقط به این دلیل که زیر بار زورگویی های آنها نمی رفت.
در هر صحبتی، این سئوال پیش می آمد: آنهمه کتکش زدند، معلوم هم نیست که تا چند وقت، در زندان باید بماند. به مادر و همسر و دیگر اعضای خانواده اش دلداری می دانند و می گفتند: خلاصه می فهمند که نمی توانند، او را بدون دلیل در زندان نگه دارند.
روزها پشت سر هم می آمدند و می رفتند، اما از آزادی او خبری نبود. نزدیکی های عید نوروز شد، باز هم او در زندان و پشت میله ها بود.
بیشتر ساکنان آنجا که از شهرهای مختلف ایران هستند، برای تعطیلات نوروز، به دیدار اقوام خویش رفتند.
پس از چند روز با پایان یافتن روزهای تعطیلی، هر کس که به آن محله باز می گشت، در اولین برخورد با مردم می شنید که: خلف را کشتند. و واکنش همه هم، در جا میخکوب شدن و چند قطره اشک که بی اختیار، گونه ها را خیس می کرد، بود. بعد ها شایعه کردند که هنگام دستگیری، مقداری تریاک در جیب او پیدا کرده ند ولی مردم می دانند که این حرفها، فقط سرپوشی برای پوشاندن این جنایت است.
او را حدود سه سال پیش، به جرم جواب دادن به فحش های افراد رژیم، کشتند. زن جوانش بیوه شد. مادر ، پدر و وابستگانش هم برای همیشه داغدار گردیدند. ضربه روحی شدیدی به هر آنکس که او را می شناخت ، به ویژه به کودکان، نوجوانان و جوانان، وارد کردند. راستی، از این گونه آدم کشیها در دوران سیاه حکومت آخوندی که اخبار آنها به بیرون از مناطقی که در آن صورت گرفته نرسیده،آنهم در دوران ارتباطات، به چه رقمی می رسد؟
با هر کدام از اینگونه جنایت ها، چه تعداد از مردم، می میرند؟
هرآنکس که دردش، درد مردم ایران باشد، فریاد از جگر برآمده اش چه خواهد بود و مشتهای گره کرده اش، بر فرق سر چه کسانی فرود می آید؟ و ...
م. رضا برگ بیدی 8 اردیبهشت1384
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر