بخش 4
می خواست قم ، قمران کند
هم سنگ با تهران کند
چون دید، آن ملا کده
باشد هنوز، یک دهکده
ترسید اوضاع، شل شود
قدرت ز دستش ول شود
با ناله، چون روباه شل
گفتا ، آن دزد دغل
چون پیکرم در بستر است
تهران، بمانم بهتر است
می بافت، هر روزه جفنگ
در گوش یک عده، مشنگ
فتوا به هر چیز، می نوشت
هم گنده هم ریز، می نوشت
از قفل و از در، می نوشت
از قاطر و خر، می نوشت
از پوست نرم کرگدن
از اشتر مصر و عدن
گفتی، حرام است این میان
دوستی خر، با مادیان
از باغ توت، از لوبیا
از بامیه، از زولبیا
گفتا که، اینطوری نشه
که این پشه، نشئه بشه
نشئه بشه، کشته نشه
لکن که، اینطوری بشه
که این پشه، نشئه نشه
نشئه نشه، کشته بشه
بودند، اوباشان همه
سینه زنان و با قمه
با هر سخن، بر سر زنان
تکبیر گو، گریه کنان
در گرد و خاک و باد و دود
اسلام خود، حاکم نمود
از هر چه، دزد و ناکسی
بر پا نمودند، مجلسی
گفتا که، اینان عاقلند
در کار قرآن، شاغلند
ملت، ندارد عقل و هوش
بسپار، این قصه به گوش
پختند قانونی ز "درد"
چون کله پاچه، شله زرد
دادند به آخوند سفیه
هم شغل و عنوان فقیه
چون قوم بربر، آمدند
آتش، به خشک و تر زدند
برگ بهاری، زرد شد
زندان، دوای درد شد
ــــــ
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر