گل به دامان تو ای دوست، تماشا دارد
سبزه با قامت تو، جلوه زیبا دارد
شعله عشق تو شد، همدم تنهایی من
مهر تو در رگ من، منزل و ماوا دارد
چون نشیند به لبت، ژاله لبخند سرور
نقشی از خنده خورشید، به دریا دارد
بسته زلف تو شد، این دل شوریده من
گرچه صد قافله دل، در شکنش جا دارد
دور از نرگس روی تو گذشت، عمر مرا
به امید سحری، کاین شب یلدا دارد
در ستیز است درخت دل من با شب سرد
تا که گرمای رخت، میوه فردا دارد
استخوان سوخت مرا، درد غم دوری تو
قصه گوی غمت ای یار، چه پروا دارد
م . رضا برگ بیدی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر